هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

روروک سواری دخمل گلم

سلام دختر قشنگ من بعد از اولین باری که دیگه تنهایی تونستی بشینی منم روروکت رو از خونه مامان بزرگ آوردم و گذاشتمت داخلش.قبلا هم گذاشته بودمت اما چون نمی تونستی خودت تنها بشینی دوست نداشتی و به سر اومدی پایین اما حالا خیلی خوشت اومد.قربونت برم که چه ذوقی می زدی.اول شروع کردی با تعجب به نگاه کردن اسباب بازی هایی که روی روروکت بودن.همین که پاهای کوچولوت رسید به زمین محکم خودت رو هل دادی اما عقب عقب.عزیزدلم یکم که بازی کردی خسته شدی و شروع کردی به غر زدن .منم که دیدیم اذیتی از تو روروک آوردمت بیرون.وقتی اومدم سمتت که بیارمت بیرون با خوشحالی هرچه تمام تر دستات رو به سمتم دراز کردی و لبخند رضایت قشنگی به لبای نازت نشست.    ...
31 شهريور 1392

بازم سفر به اهواز

سلام یکی یه دونه مامانی.قشنگ مامان می دونی که هر روز بیشتر از روز قبل عاشقت میشم عزیزکم؟ چندوقت پیش بابابزرگ واسه عمل جراحی می خواست بره اهواز.واسه همین ما هم همراه بابا جون و مامان بزرگ و آجی محدثه دختر عمه جون رفتیم اهواز. فردا صبحش من و آجی محدثه واسه انجام خریدای آجی واسه دانشگاش رفتیم بازار و تو رو گذاشتیم پیش مادرجون.از بازار 1 پیراهن صورتی خوشگل به سلیقه آجی خریدم برات.وقتی برگشتیم خونه مادرجون با خوشحالی پریدی بغلم عزیزم انگار می دونستی که منم خیلی دلم واست تنگ شده گل نازم. قرار بود من و تو چند روز بمونیم اهواز اما عمه کبری زنگ زد و گفت که از بروجرد اومده دزفول و دوست داره تو رو ببینه واسه همین فرداش برگشتیم دزفول .خدا رو شکر بابابزر...
31 شهريور 1392

دومین مروارید نفس مامان

 سلام خانم خانما .جینگیلی مامانی .بالاخره دومین مروارید جیگرطلای مامان هم دراومد.13 روز بعد از دندون اولی یعنی وقتی 6 ماه و 23 روزه شده بودی دومین دندونت هم دراومد عزیزدلم.با 2تا دندون کوچولوت خیلی خوردنی شدی نفسم ومخصوصا وقتی می خندی که دیگه میخوام از بامزگی گازت بگیرم اما دلم نمیاد عزییییییییییییییییییییززممممممممم. دندون موشی من خیلی دوست دارم. اما مامانی وقت نکرد همون موقع که مروارید قشنگت شروع به درخشیدن کرد ازت عکس بگیره گل نازم.اما حالا دیگه 2 تا مرواریدات بزرگ شدن و بالاخره با دردسر زیاد تونستم ازشون عکس بگیرم. قول میدم زود زود آش دندونیت رو درست کنم نفسم.ایشالا دندونای بالاییت هم به آسونی دندونای پایینیت دربیان زندگی مامانی. ...
29 شهريور 1392

زیارت قبولی

سلام قشنگ ترینم.خوبی مامان جونم.بالاخره مامانی با کلی عکس و خبر اومد.هرچند خیلی دیره و با یک ماه تأخیر اومدم اما کلی خبرای جدید از دختر قشنگم دارم. بعد از عید فطر رفتیم اهواز زیارت قبولی مادرجون و باباحاجی که از مشهد اومده بودند. مادرجون از مشهد 1 لباس خوشگل واسه هستی جونم خریده بود اما کمی واست بزرگ بود واسه همین از لباس تنهایی عکس گرفتم تا وقتی که بزرگتر شدی و لباست اندازت شد با لباس خوشگلت ازت عکس بگیرم و بذارم توی وبلاگت. خاله زینب اینا هم با مادرجون اینا مشهد بودند اما متأسفانه وقت نشد بریم خونشون .خودشون اومدن خونه مادرجون و اونجا دیدیمشون. دوربین رو با خودم نبرده بودم که از تو و داداش علی عکس بگیرم اما 1 عکس از علی دارم که خونه خاله ...
27 شهريور 1392

ببخش مامان جونم

سلام نفس قشنگ مامانی ببخشید به خاطر بدقولی ای که کردم.قرار بود در عرض 2 روز وبلاگت رو آپ کنم اما 1 سفر فوری به اهواز پیش اومد و رفتیم اهواز.بعدش هم که بابابزرگ جونی عمل جراحی داشت بعد هم عمه جونی از بروجرد اومد دزفول.خلاصه توی این 10 روز حسابی درگیر بودم و سرم شلوغ بود و اصلا وقت نشد که بیام و شیرین کاری ها و خبرای جدید گل دخترم رو بذارم.اما همه ی تلاشم رو میکنم که در اسرع وقت این بدقولی و کم کاری رو جبران کنم.اما خبرای جدید یکیش دروردن دومین مروارید گل دخترمه دومیش گفتن کلمه جدیده جینگیلی مامانه و.... کلی خبرا و اتفاقای جدید که قول میدم زود زود بیام و همشون رو  واست بذارم عزیزدلمممممممممممممممممممممممممممم.بوس بوس بوس هستی جونم د...
11 شهريور 1392

اولین تجربه آب بازی کنار رودخونه دز

سلام هستی جونم خوبی عزیزدلم؟ ببخشید عزیزم که اینقدر دیربه دیر میام سراغ وبلاگت.آخه چند روزه یکم حالم خوب نبوده و مهمون داشتیم سرم خیلی شلوغ بوده از طرفی هم عکسات پیش عمو مجید بودن بابایی یادش میرفت بیارتشون. واسه همین با 10 روز تأخیر واست مطلب میذارم.در عوضش کلی عکسا و خبرای جدید از پیشرفتای گل دخترم دارم که قول میدم توی 2 روز همه رو بذارم و وبلاگت رو آپ کنم نفسم. اولین مطلب مال 2 روز بعد از عید فطره.همه واسه ی ناهار رفته بودیم کنار رودخونه دز.عمو محسن 1 کَت گرفته بود که شنا کنیم.همه بودن عمو مسعود عمومنصور عمو محسن عمه جونی بابابزرگ اینا و ما(یعنی مامان و بابا و هستی خانم).دفعه اولی بود که دختر قشنگم رو واسه شنا برده بودیم کَت.آب خیلی سرد ...
2 شهريور 1392

اولین عید فطر با گل دخترم

سلام عزیزدلم. امسال عید فطر همه واسه صبحانه مهمون عمومحسن بودیم خونه مامان بزرگ. خیلی خوب بود همه دور هم یه صبحانه حسابی خوردیم.عمو مسعود هم تو راه بود.قرار شد از اهواز بیاد و واسه ناهار خودش رو برسونه خونه مامان بزرگ.1 لباس جدید هم کردم تنت مامانی ام.خیلی ناز شده بودی.تا عصر اونجا بودیم اما چون تو خیلی خسته بودی و خوابت میومد زود برگشتیم خونه تا گل دخملم استراحت کنه.وقتی رفتیم خونه خاله رویا زنگ زد و گفت که فردا میان خونمون.اولین باری بود که محمدحسن کوچولو میومد خونمون. بعداز ظهر فردای عید با خاله اینا رفتیم کنار رودخونه. اونجا که رسیدیم بلندت کردم که بشینی تا تو هم بتونی آب رو ببینی خیلی دوست داشتی .1 لحظه گفتم بذارمت تنها ببینم می تونی ب...
2 شهريور 1392
1